خاطره زایمان
خاطره زایمان
برای اینکه خاطره زایمانم رو بنویسم باید به کمی قبل تر برگردم از اونجایی که من بارداری سختی داشتم در ماه پنجم به دلیل کوتاهی طول سرویکس مجبور به سرکلاژ شدم و بعد از اون باید تا هفته 36 بارداری هفته ای یکبارآمپول پرولوتون تزریق می کردم تا رحمم سفت بشه و هر روز هم قرص ...... می خوردم ولی همیشه درد داشتم و هر لحظه احتمال زایمان زودرس داشتم با استراحت ماه هفتم رو هم تموم کردم و تا حدودی خیالم راحت شد که اگه بچه زودتر هم به دنیا اومد میشه نگهش داشت. از اونجایی که تصمیم به زایمان طبیعی داشتم با اجازه دکترم از اول ماه هشتم کلاسهای استخر رو شروع کردم تا به روند زایمان کمک بشه در هفته 31 هم بچه چرخید و تا حدی خیالمون رو راحت کرد ، هفته 36 شد و آخرین آمپول رو هم با خوشحالی تزریق کردم و کم کم من و همسری خودمون رو برای تولد دخترمون حاضر می کردیم ، سیسمونیش رو چیدیم ،آتلیه مون رو رفتیم و جشن سیسمونی مون رو هم با خوبی و خوشی برگزار کردیم . 1 خرداد دکتر وقت داد تا بخیه هام رو باز کنم زمان سخت و پر از اضطرابی بود چون احتمال داشت زودتر از تاریخ زایمان تعیین شده یعنی 17 خرداد زایمان کنم بالاخره صبح روز چهارشنبه همراه همسری رفتیم بیمارستان با اینکه کمی ترس داشتم ولی سعی می کردم قوی باشم طبق توصیه دکتر از قبل ماساژهای لازم رو جهت باز شدن واژن و کاهش درد انجام داده بودم سرانجام دکتر با درد فراوان و بدون بی حسی بخیه ها رو باز کرد و پس از معاینه گفت می تونم طبیعی زایمان کنم و تمام شرایط رو دارم و فقط باید منتظر شروع درد باشم دکتر موقع ترک اتاق گفت تحمل دردت بالاست فکر نمی کردم بدون جیغ و داد تحمل کنی ، این حرف دکتر کلی به من دل گرمی داد حالا بماند که با چه سختی بتنهایی از تخت پایین اومدم و برگشتیم خونه.
خاطره زایمان
برای اینکه خاطره زایمانم رو بنویسم باید به کمی قبل تر برگردم از اونجایی که من بارداری سختی داشتم در ماه پنجم به دلیل کوتاهی طول سرویکس مجبور به سرکلاژ شدم و بعد از اون باید تا هفته 36 بارداری هفته ای یکبارآمپول پرولوتون تزریق می کردم تا رحمم سفت بشه و هر روز هم قرص ...... می خوردم ولی همیشه درد داشتم و هر لحظه احتمال زایمان زودرس داشتم با استراحت ماه هفتم رو هم تموم کردم و تا حدودی خیالم راحت شد که اگه بچه زودتر هم به دنیا اومد میشه نگهش داشت. از اونجایی که تصمیم به زایمان طبیعی داشتم با اجازه دکترم از اول ماه هشتم کلاسهای استخر رو شروع کردم تا به روند زایمان کمک بشه در هفته 31 هم بچه چرخید و تا حدی خیالمون رو راحت کرد ، هفته 36 شد و آخرین آمپول رو هم با خوشحالی تزریق کردم و کم کم من و همسری خودمون رو برای تولد دخترمون حاضر می کردیم ، سیسمونیش رو چیدیم ،آتلیه مون رو رفتیم و جشن سیسمونی مون رو هم با خوبی و خوشی برگزار کردیم . 1 خرداد دکتر وقت داد تا بخیه هام رو باز کنم زمان سخت و پر از اضطرابی بود چون احتمال داشت زودتر از تاریخ زایمان تعیین شده یعنی 17 خرداد زایمان کنم بالاخره صبح روز چهارشنبه همراه همسری رفتیم بیمارستان با اینکه کمی ترس داشتم ولی سعی می کردم قوی باشم طبق توصیه دکتر از قبل ماساژهای لازم رو جهت باز شدن واژن و کاهش درد انجام داده بودم سرانجام دکتر با درد فراوان و بدون بی حسی بخیه ها رو باز کرد و پس از معاینه گفت می تونم طبیعی زایمان کنم و تمام شرایط رو دارم و فقط باید منتظر شروع درد باشم دکتر موقع ترک اتاق گفت تحمل دردت بالاست فکر نمی کردم بدون جیغ و داد تحمل کنی ، این حرف دکتر کلی به من دل گرمی داد حالا بماند که با چه سختی بتنهایی از تخت پایین اومدم و برگشتیم خونه.
سه روز بعد یعنی 4 خرداد مامان اومد تهران چون هر لحظه امکان زایمان و شروع درد بود کم و بیش درد ها و انقباضاتی داشتم ولی بسیار نا منظم بود تابلوی شمارش معکوس ما هرروز کم و کمتر می شد و روزها می گذشت ولی از درد خبری نبود پیاده روی هام رو بیشتر کردم ، کار خونه می کردم وَرجه وُرجه می کردم ولی انگار نه انگار که من توی ماه آخرم ، دخملی بر خلاف ماه های قبل هیچ عجله ای برای اومدن نداشت همه مون کم حوصله و بی طاقت شده بودیم از در خونه که بیرون می رفتیم ساک وسایل باران رو می بردیم که اگر درد شروع شد سریع بریم بیمارستان، هفته آخر که به تعطیلات 15 و16 خرداد خورده بود همش به تفریح و پیک نیک می رفتیم. کم کم نگران شده بودم ولی دکتر با خونسردی تمام گفت تا پایان هفته 41 صبر می کنیم ببینیم وضعیت چی میشه در آخر یا القا درد میشی یا سزارین. خیلی ناراحت بودم من می خواستم طبیعی زایمان کنم. 17 خرداد هم گذشت و روز شمار ما به پایان رسید ولی از درد خبری نشد حتی همان انقباضات اندک هم دیگر نبود از طرفی تماس های دوستان و فامیل بیشتر کلافه ام کرده بود هر کسی تماس می گرفت اگر دیر جواب می دادم سریع به حمید تلفن می کردن تا خبر بگیرن ما بیمارستان هستیم این اتفاق 2، 3 بار در روز رخ می داد.
شنبه 18 خرداد رفتم بیمارستان پیش دکتر و بعد از معاینه دکتر گفت که 1 سانت بیشتر نیست و باید منتظر بمونم ولی دوشنبه دوباره برم و NST انجام بدم تا وضعیت سلامت بچه چک بشه وهمچنین یه سونو انجام بدم، با ناراحتی برگشتم خونه. تمام پرسنل پذیرش بیمارستان و ماماهای دکتر منو می شناختن و می پرسیدن چرا هنوز زایمان نکردی؟
به همه گفته بودم اگه تا چهارشنبه زایمان نکردم برا پنجشنه سزارین می کنم ، به توصیه بچه های نی نی سایت شروع کردم به خوردن گل گاوزبان ولی باز هم افاقه نکرد.
دوشنبه 20 خرداد با مامان رفتیم بیمارستان ، چون تو فته 41 بودم وقت قبلی نمی خواستم برای انجام NST رفتم و بعد از اینکه دکتر جواب رو دید گفت همه چیز نرمال هست و تا چهارشنبه صبر می کنیم خود دکتر هم از این وضع تعجب کرده بود گفت فکر می کردم با شرایط تو بعد از باز کردن بخیه هات سریع زایمان کنی. اون روز تو کلینیک 2تا خانم دیگه هم وضعیت مشابه من داشتند. دکتر پیشنهاد داد بعد از ناهار 3 قاشق روغن کرچک بخورم تا اگه قراره درد شروع بشه بیشتر تحریک بشم و دهانه رحمم شل بشه. ساعت 12 بود با مامان برگشتیم خونه به شدت ناراحت و عصبی بودم حوصله جواب دادن به هیچکس رو نداشتم ،پریزتلفن رو کشیدم و به مامان گفتم به همه بگه پنجشنبه سزارین می کنم از حرف های اینو اون کلافه شده بودم و خودم هم رفتم خوابیدم.
ساعت 2 بیدار شدم، مامان هم خیلی ناراحت بود، از طرفی نگران من و از طرف دیگر نگران بچه ها و بابا 20 روز بود که اومده بود خودش هم کلافه بود دلم براش سوخت وقتی دیدم تنهایی اونطور تو خودش نشسته .
برام غذا کشید ولی غذا برام مثل سنگ بود نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و زدم زیر گریه ، به مامان گفتم دوست داشتم دخترم 17 خرداد با مبعث پیامبر به دنیا بیاد ولی نشد این چه وضعیتی هست مامان گفت هر وقت خدا بخواهد و وقتش بشود می آید
بعد از اینکه کمی غذا خوردم سه قاشق روغن کرچکم رو خوردم و منتظر درد شدم
حمید عصری اومد خونه و گفت اینا هیچ فایده ای نداره دخترم هر وقت وقتش بشه میاد ، یک سری درد های گذرا داشتم ولی دیگه جدی نمی گرفتم شروع کردم تو خونه قد مزدن گاهی درد بیشتر می شد ولی گفتم مثل دفعات قبل است ، ساعت 11:30 رفتم تو رختخواب ولی احساس کردم مثل اینکه درد ها جدی هست شدت درد ها زیاد نبود ولی فاصله زمانی کم و منظم بود وقتی زمان گرفتم دیدم 5 دقیقه به 5 دقیقه هست 11:40 دقیقه حمید رو بیدار کردم و بهش گفتم، اونم زمان گرفت ، درست بود درد شروع شده بود بر اثر صحبت های ما مامان بیدار شد و اومد در اتاق ، همگی خیلی خوشحال بودیم چون مدت ها منتظر این لحظه بودیم همیشه فکر می کردم تو این شرایط هول بشم ولی خیلی ریلکس بودیم من و حمید تند وتند خونه رو مرتب کردیم ، حمید ریشش رو اصلاح کرد و دوش گرفت منم موهامو سشوار کشیدم و اتو کشدم ، مامان کمی مضطرب بود و می گفت زودتر برویم خلاصه ساعت 1:30 رفتیم بیمارستان ، سریع رفتیم بخش زایمان و پزشک زنان کشیک و پرستار اون ساعت برام NST گذاشتن و گفتن دردها منظم هست ولی هنوز جا داری باید شدت درد بیشتر بشه و زمان کوتاهتر.
دکتر کرم نیا اون ساعت تو بخش بود و برا معاینه اومد و گفت دهانه رحم 2فینگر باز شده و توصیه کرد برم خونه و صبح بیام و هر لحظه فاصله دردا به 3 دقیقه رسید سریع برگردیم ، وارد حیاط بیمارستان شدیم ، حمید گفت همینجا راه برو تا زمان بگیرم توی حیاط شروع کردم به راه رفتن فاصله دردا 3دقیقه شده بود ولی قابل تحمل بود راه می رفتم و وقتی درد می گرفت سریع رو اولین نیمکت می نشستم خسته و خواب آلود بودم گفتم برویم خونه همگی استراحت کنیم چون فردا روز سختی در پیش داریم .
ساعت 3 رسیدیم خونه دردا کمی بیشتر شده بود و نمی تونستم بخوابم ولی سعی کردم کمی استراحت کنم هر طور بود تا ساعت 6 تحمل کردم و بعد حمید و مامان رو بیدار کردم ، صبحانه خوردیم و ساعت 7 رفتیم بیمارستان وقتی رسیدیم بخش زایمان سریع دستور بستری دادن و حمید رو فرستادن دنبال کارای بستری و مامان رو بیرون کردن ، خدا رو شکر بازم دکتر کرم نیا تو بخش بود ، بعد از معاینه گفت تغیری نکردی و ممکن هست تا عصر طول بکشه. پرستار شیفت صبح خیلی مهربون بود و شانسی که آوردم اولین کسی بودم که اون روز می خواست طبیعی زایمان کنه بنابراین برام یه دستگاه بنام TENS که ویبراتور بود وصل کرد تا درد رو کاهش بده ، درد کم کم زیاد می شد و مرتب معاینه و NST موقع NSTباید صاف و ثابت می خوابیدم و توی اون 20 دقیقه از درد کلافه بودم ، دکتر اومد و گفت فعلا باید صبر کنی ، چند نفر رو برا سزارین آوردن تو اتاق و بردن اتاق عمل ولی همچنان من اونجا ثابت بودم از مامان و حمید خواستم تا برن خونه ، ناهار یه جوجه بد مزه آوردن که نخوردم از حمید خواستم برام از خونه ناهار بیارن (شب قبل وقتی مامان داشت برا حمید ماکارونی تو ظرف ناهار حمید می گذاشت گفت احساس می کنم این و نمیبری و اتفاقا اونو برام آوردن) ساعت حدود 12 بود که یه خانم دیگه رو برا زایمان طبیعی آوردن و به هردومون گفتن باید وقتی درد شروع میشه روی توپ بالا و پایین کنیم فاصله دردا 2 دقیقه شده بود و زیاد و دهانه رحم 3 سانت باز شده بود ولی می گفتن کافی نیست .
ساعت حدود 3 بود که آمپول فشار وارد سرم کردن دردا خیلی فوق العاده شدت یافت ولی با هر بار معاینه می گفتند تغییری حاصل نشده از درد به خودم می پیچیدم ساعت حدود 7 بود که با عوض شدن شیفت ، پرستار جدید برا تحریک بیشتر کیسه آبم رو پاره کرد و از اون لحظه به بعد دیگه تحمل دردا برام طاقت فرسا شده بود از شدت درد گریه می کردم با وجود دستگاه TENS و کپسول گاز نیتروژن که موقع درد با اون تنفس می کردم دیگه نمی تونستم تحمل کنم وقتی درد می اومد داد میزدم سزارینم کنید دیگه نمی تونم ولی باز هم از ته دل آرزو می کردم طبیعی زایمان کنم .
مامان و حمید و خاله مهوش پایین بودند و فائزه و حوریه هم آمده بودند ولی همچنان حمید به مامانش خبر نمی داد می گفت حالش خوب نیست و استرس براش خوب نیست و به بقیه هم گفته بود چیزی نگن.
حودادی ساعت 9 بود که دکتر کرم نیا اومد و گفت روند زایمان خوب نیست و تنها 4 سانت باز شده و تحمل بیشتر از این رو نداری و پیشنهاد داد اسپاینال کنم تا بتوانم درد رو تا زمان زایمان بهتر تحمل کنم گفتم باید با همسرم مشورت کنم ، وقتی با حمید تماس گرفتم دکتر گوشی رو ازم گرفت و شرایط رو براش توضیح داد و قرار شد بیحسی موضعی بگیرم و بعد از اون دکتر بیهوشی رو پیج کردن و منو آماده کردن ، کمی می ترسیدم ولی دکتر بیهوشی و پرستاری که کنارم بودند بهم آرامش میدادن شروع کردم آیت الکرسی خواندن و به خودم تلقین کردم که درد ندارد و سعی کردم با گرفتن شانه های پرستار بیحرکت بمانم. بعد از گرفتن دارو یک لوله از شانه ام به نخاعم وصل بود تا در صورت نیاز به سزارین از انجا مواد بیحسی تزریق کنند. بعد از گذشت 1ساعت درد ها کم شد و من دوباره روی توپ نشستم تا دهانه رحمم باز شود ، ساعت 11 بود که حمید لباس پوشید و اومد توی بخش پیشم ،آخه دیگه بجز من و دکتر و پرستار کسی تو بخش نبود ، دکتر دوباره اومد و از حمید خواست کمکم کند راه بروم با کمک حمید و پرستار از تخت پایین اومدم پاهام سنگین بود ولی می توانستم راه بروم دوباره معاینه کردند ولی هیچ تغییری حاصل نشده بود دردا شدید و منظم بود ولی رحمم باز نمی شد دکتر گفت باید سزارین بشی وگرنه اثر دارو میره من و حمید بهم نگاه کردیم دیگه جونی برای درد کشیدن نداشتم و از طرفی چون کیسه آبم پاره شده بود زمان هم نداشتیم . به مامان گفتیم و ازش خواستم دوربین رو از تو ماشین بیاره.
مامان حمید به گوشیم زنگ زد ولی چون در حال معاینه بودم نتونستم جواب بدم ، بعد به حمید گفتم که گفت به اونم تل زده و جواب نداده.
مامان از پایین تل زد و گفت دم در مامان حمید و دیده که مضطرب می اومده سمت بیمارستان و مامانو اونجا دیده و کلی ناراحت بوده که چرا خبرش نکردیم و مامان بهش گفته بود که حمید نخواسته و اون بنده خدا تعریف کرده بوده که به هر کس تل میزده جواب نداده و نگران میشه تا بالاخره از زیر زبون سعیده میکشه که منو آوردن بیمارستان اونم سریع سوار ماشین شده بود و اومده بود.
مامان دوربین رو آورد و گفت با مامان حمید پشت در منتظر هستن ، بالاخره ساعت 12:45با پای خودم و به همراه حمید وارد اتاق عمل شدم و روی تخت خوابیدم اتلق سرد بود کم کم چند تا پرستار و دکتر بیهوشی و دکتر کرم نیا اومدن ، ازشون خواستم برام پرده نزارن می خواستم لحظه تولد دخترم رو ببینم گفته بودند نمیشه از اون لحظه فیلم گرفت ، برام آنزو نصب کردن ومواد بیحسی زدند کم کم پاهام رو حس نی کردن بدنم به شدت شروع کرد به لرزیدن و دندونام بهم می خورد آخرین چیزی که یادم میاد داشتم می گفتم من نمی ترسم فقط سردم شده ، بران ماسک گذاشتند و دیگه چیزی نفهمیدم تا صدای جیغ دخترم که شیرین ترت و خوش صداترین صدای دنیا بود رو شنیدم و به سمت صدا چرخیدم که دیدم حمید داره از باران عکس می گیره گفتم دخترم خوبه که همون موقع پیچیدن توی پارچ و آوردن صورت نازشو گذاشتن کنار صورتم که گونه نازش رو بوسیدم اون لحظه واقعا قابل وصف نیست هنوز گیج بودم ولی شنیدم که دکتر به حمید گفت از خانمت تشکر کردی که حمید گفت بله و دکتر گفت نه باید عملی نشون بدی و حمید منو بوسید و بعد از اون چیزی یادم نیست تا وقتی منو وارد بخش بستری کردند که مامان و مامان حمید و حمید رو دیدم دوباره لرز گرفتم و تمام بدنم می لرزید نمی تونستم خودمو کنترل کنم مامان به شدت سرمو گرفته بود که تکون نخره تا کم کم به حالت عادی برگشتم ولی همش کوتاه کوتاه خواب میرفتم تا اینکه دختر گلم رو آوردن تا رو سینم بزارم این شیرین ترین لحظه ای هست که 1 مادر ی تونه تجربه کنه ، دخترم هم که حسابی گشنه بود به شدت سینه بی شیر منو مک میزد تا 2قطره بیاد تو دهنش و بعد هم با هم 2قطره 1بادگلو زد و خوابید .
بعد هم مامان وحمید رفتن خونه که استراحت کنند و مامان حمید موند پیشم . ساعت حدود 4:30 بود که برای همه دوستان و فامیل خبر اومدن دخترم رو با مضمون "دخترم باران آمد" اس ام اس کردم.


خاطره زایمان
